|
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
پ.ن: نميخواستم چيزي در مورد بهار و عيد بنويسم، زيرا كه هر چه در دالانهاي ذهنم گشتم خاطره ي خوشي از اين چند روزه پيدا نكردم. اما خوب، حال نوشتم...
چند روزي كه فرقي با روزهاي ديگر ندارد. 24 ساعت. با طلوع خورشيد آغاز ميشود و در تاريكي شب نا پديد. حال كه فكر ميكنم ميبينم كمي هم از اين روزها بدم مياد... بازهم نميدانم چرا. شايد بخاطر اينكه در اين روزها مردم بيشتر درون خودشان ميلولند. آري، ميرند تو خودشون. فقط به فكر اين هستند كه لباس تازه چي بخرند، ماشين تازه شان براي سال جديد چه رنگي و چه مدلي باشه؟ رنگ موهاشان واسه سال جديد چه رنگي باشه و يا اينكه 9 دسته از موهاشون را highlight كنند يا 15 دسته اش را!!! ديد و بازديد هاي عيدي هم چيزي نيست جز اينكه پز مدرك زپرتيه بچشون رو به رخ ديگران بكشند و يا از لوستر 4 ميليوني كه سفارش داده بودند ولي براي عيد آماده نشده، براي همسايشون تعريف كنند.
نسيم بهار هر چه باشد، نمي تواند دوستانمان را كه الان در اوين و يا هر دانشگاه (!) ديگر هستند، آزاد كند و با خود بر سر سفره هاي هفت سين ببرد. نسيم بهار هيچوقت نميتواند جاي زنداني و زندانبان را عوض كن....
نسيم بهار هر چقدر هم شفا بخش باشد، هيچگاه نمي تواند نان را از سرسفره ي فلان سرمايه دار بر سر سفره ي آن مادري بياورد كه براي تامين خرج تحصيل بچگانش تن به كثافت هر نامردي ميفروشد...
باران بهاري هر چقدر براي ما لطيف باشد، براي آن كودك كارتون خواب كنار خيابان نفرت انگيز است...
بهار هر چه باشد، هر كه باشد، اكنون ديگر براي من زيبا نيست....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 2:21 با قلم مهرداد |
|
| ||||||