|
مرگ، اين زيبا روي زشت را گريزي نيست ميدانم... ميدانم كه مي آيد روزي، او تنها مسافري است كه به آمدنش مطمئنم. اما ميترسم... مي ترسم از لحظه ي ديدار... ترسم از روبرو شدن با او نيست، بلكه بسيار مشتاقم كه ببينمش قبل از مرگم! همچنان كه ديگران دوست دارند قهرمانانشان را ببينند... او نيز قهرمان من است. بزرگترين قهرمان كه تنها اوست كه تمام قهرمانان را به زير مي آورد... از ترسم گفتم... ار لحظه ي ديدار... مي ترسم كه او بيايد و من آمادگي همسفر شدن با او را نداشته باشم. شايد فقط در اين لحظه باشد كه التماس زنده بودن بكنم... التماس كنم كه بمانم تا براي آينده آماده شوم. ميدان امانت بزرگي بر گردنم نهاده شده است. ميدانم وظيفه ي خطيري دارم. پس بايد زود دست بكار شد... از قهرمانم خبر ندارم كجاست... شايد در اين نزديكي باشد يا در نقطه كه آسمان و زمين دست ياري ميدهند... شايد اگر مطمئن شدم كه وظيفه ي خود را انجام دادم، خودم برايش يك بليط سريع السير بگيرم تا بيايد. چه افتخاري نصيبم ميشود اگر خودم او را صدا كنم.... چه لذت بخش است فكر كردن به لحظه ي ديدار و چه لذت بخش تر انديشيدن به همسفر شدن با "او". البته هركس با انديشه هاي خود آن سفررا ميپردازد اما همه ميدانند كه اگر در اينجا آزاده باشي در آنجا آزادانه پرواز خواهي كرد... پس بايد بكوشم آزاد شوم... نه تنها خودم بلكه ديگران را نيز آزاد كنم تا با آنها از پرواز لذت بيشتري ببرم... پس در اينجا فعلا راه طولاني دارم.. شايد وسط راه خودم صدايش كردم..... پ.ن1 – بيا و تنهاييم را ازم بگير... پ.ن۲- به دیگر کلبه ام هم سر بزنین... آنجا هم بوی مرگ میدهد + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 23:34 با قلم مهرداد |
|
| ||||||