|
آينه ايست در برابرم و من تا بن دندان مسلح من به جنگ خويشتن
ميروم من به جنگ خويش با تن
ميروم من به جنگ تن ميروم مهرداد + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 0:1 با قلم مهرداد |
امروز كه محتاج تو ام، جاي تو خاليست فردا كه ميآيي به سراغم، نفسي نيست در من نفسي نسيت... در خانه كسي نيست نكن امروز را فردا بيا با ما كه فردايي نمي ماند كه از تقدير و فال ما در اين دنيا كسي چيزي نمي داند تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم، به تو بر ميخورم اما در تو شده ام گم، به من دسترسي نيست نكن امروز را فردا دلم افتاده زير پا بيا اي نازنين اي يار دلم را از زمين بردار در اين دنياي وا نفسا توايي تنها، منم تنها نكن امروز را فردا بيا با ما، بيا با ما در اين دنياي نا هموار كه ميبارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهايم كن از اين تكرار پ.ن.1- مدتهاست كه نميتوانم چيزي بنويسم... شايد قلم هم تركم كرده... پ.ن.2- بيا و رهايم كن از اين تكرار پ.ن.3- پاييز نزديكه... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 0:42 با قلم مهرداد |
به دنبال خودم ميگردم خود را گم كرده ام نميدانم كجا، چه وقت، چرا... در كدامين خيابان اين شهر يا كدامين كوچه ي آرمان شهرم ولي ميدانم ميدانم كه خود را گم كرده ام در كجا جايش گذاشته ام، نميدانم... در گذشته ي تباهيم يا در آينده ي گرگ و ميشم رد پايم را بر روي ساحل زمان نمي يابم شايد دزديده باشندش اما چه كسي... قلبم سر جايش است ولي ميدانم كه خود را گم كرده ام اما.... اما چرا بياد خودم افتادم؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 23:54 با قلم مهرداد |
خواهم تازيد به دل شب با چشمانم و در اين تاريكي وحشتزا كه خدا نيز قادر به جنگ با آن نيست صدايت ميزنم با چشمانم و خواهم يافت تو را با قلبم در سياه ترين رنگ دنيا و با زيباترين رنگها آزينت ميدهم تا در روشنايي فردا به زيبا ترين وجه ببيند تو را با تمام وجودشان وبفهمند تو را با چشمانشان و عشق بورزند به تو با عقلهاشان مهرداد + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 22:33 با قلم مهرداد |
من در اين زندان كار ميكنم به مانند بامداد شايد سخت باشد اما براي آزادي هيچ سخت نيست به مانند بامداد سنگهاي زندان خود را بر دوش ميكشم بسان فرزند مريم كه صليبش را و با اين سنگها [كه سنگين تر از تكه هاي ابري هستند كه نميگذارند آبي آسمان را لمس كنيم] براي خود زنداني ميسازم و خود را در آن محبوس ميكنم تا براي هميشه آزاد شوم ولي اي دوست من از تو چيزي مي طلبم مي خواهم هرگاه [اگرچه شايد هيچ گاه] خواستي به آشيانه ام بيايي [شايد بهر نوشيدن فنجاني قهوه] برايم چراغي بياور زيرا اكنون كه در حال ساخت آشيانه ام هستم چراغ فروشان همه مرده اند و اگر نتوانستي اي دوست من برايم بلندگويي بياور شايد در گوشه اي از دنيا هنوز چراغ فروشي زنده باشد... پ.ن: هيهات در سرزميني زندگي ميكنيم كه مزد گوركن از آزادي مردمانش بيشتر است... مهرداد + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:49 با قلم مهرداد |
در تنهايي شبانگاهان صدايت ميزنم با حنجره ي همدردانم تا شايد ببينمت كجايي اي ماهتاب من آيا ابرهاي كلفت سياه اجازت نميدهند تا به چشمانمان برسي؟ آيا اجازت نمي دهند كه سنگفرشهاي خونين خيابان هارا روشن كني [اگرچه اندك؟ نگران مباش بادهايي از هر سو وزانند [اگرچه نسيم اما آشفته خواهند كرد اين ابرها را و خواهند برد به سرزمين عدم نگران مباش ابرها رفتنيند و آنگاه كه بر ما بتابي و زمين سراسر تاريك را روشن كني [اگرچه اندك و خلق بيابند تو را از نو به آرمانهاي بزرگتر چشم خواهند دوخت به خورشيد آري همانا تو پيام آور خورشيدي اما نگران مباش زيرا از ياد رفتني نيستي تو به عنوان مدالي هميشه بر سينه ي عام خواهي بود + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 23:23 با قلم مهرداد |
بر جاده ي باريك صحراي بي آب و علف، همه چيز را پشت سر مي گذاشت. پاهاي لاغر و كبر بسته اش بر روي شنهاي داغ ، گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه ميزند. همه چيز برايش سراب بود و سراب، حتي زندگي... اما خوب! نمي دانست كه ميرود تا جفت خود بيابد. شايد بند تنهايي را از هم پاره كند، و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيند و لمس كند. اي كاش... + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 23:22 با قلم مهرداد |
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 13:35 با قلم مهرداد |
بر سنگفرش كنار خيابان عبور ميكنم بي آنكه زير پاي خود را ببينم ديريست كه از نيمه شب گذشته است اصلا اينجا من روزي را نديده ام. به ياد دارم از آن هنگام كه از خانه خارج شدم و قدم بر سنگفرشهاي خيابان نهادم بهر يافتن ذره اي نور كه توانم با آن حلقه ي زيبايي كه در خانه گم كرده بودم را پيدا كنم شب بود تا به اكنون و اين شب و اين تيره شب با سياهي قير آلودش با مانند اين است كه قصد رفتن ندارد اما تو اي دوست من ميتواني با تازيانه ي چشمانت اين شب را اين تيره شب را به تابوت يادهاي تلخ بسپاري و روشنايي را با شهر ما آوري تا نه تنها سنگفرشهاي خون آلودمان روشن شود بل در اين روشنايي بتوانيم حلقه هامان را پيدا كنيم در خانه اي كه اگر پنجره اش را باز كنيم روشن خواهد بود مهرداد + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 23:38 با قلم مهرداد |
|
| ||||||