|
مهرداد
پ.ن1: اين مطلب را تقريبا سال پيش هم در وبلاگ گذاشته بودم. ديدم خالي از لطف نيست دوباره پخشش كنم. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 0:56 با قلم مهرداد |
نمي دانم چرا امروز
در كلاس انديشه اسلامي 2 به يكباره به ياد دوران پشت كنكور خود افتادم. يك گريز
كوچك به آن دورانها برابر است با ياد آوري هزاران هزار خاطره ي تلخ و شيرين و از
همه مهمتر زمزمه ي ناخودآگاه آهنگ"علي كنكوري" كه آن دوران هر روز پدرم
براي ميخواند. بارها به ياد آنروزها افتادم و خاطرات آن زمان را مرور كردم، انا
نمي دانم چرا اينبار هوس كردم كه آنها را بنويسم. آري هوس كردم... همه ي ما به هوس
نياز داريم و نياز داريم هوس كنيم. به هر حال هر هوسي را راه گريزي است و هوس
نوشتن هم جز با جنايتي كه بر روي كاغذ انجام ميدهيم، ارضا نمي شود. گمان نكنم تاريخ
ديگر بتواند سالي شوم تر و بدتر از آن سال به من تحميل كند. انگار تمام كائنات
تصميم داشتند تا تمام نفرت خود را در من ببارانند. سالي كه با هزاران اميد شروع
شد... شهريور 85 كه بعد از اعلام نتايج، هر روز صبح از خواب بيدار ميشدم و با
كتابخانه ميرفتم به اميد اينكه سال بعد در يكي از كلاسهاي پزشكي بنشينم. آرزو داشت
به مانند فرمانده چه گوارا، يك پزشك متعهد
به انسانيت شوم. مهر 85 را با اين اميد آغاز كردم اما در مهر 86 خود را در
دانشگاه آزاد رشته ي مهندسي مكانيك يافتم...انگار خورشيد تاريكي آفريد... سالي كه در كتابخانه
گذراندم...با كتابهايم. نه فقط درسي بلكه هر نوع كتابي. با كافكا و گوته و سارتر در
آنجا آشنا شدم. با شاملو و اخوان و سايه و نيما چنان انس گرفتم كه وقتهاي استراحتم
را با آنها ميگذراندم... ماركز را در آنجا كشف كردم... با علوي و آل احمد و گلشيري
زندگي ساختم... و با عاشقان آزادي در جنگلها و خيابانها مبارزه كردم. غروب بعد از تعطيلي
كتابخانه نوبت كافي شاپ بود(كافي شاپ مثبت سر فلكه). ديگر آبونه شده بودم و بدون
اينكه سفارش چيزي بدهم، صاحب كافي شاپ قهوه مرا در يك استكان يزرگ مي آورد با يك
زير سيگاري... يكي دو فنجان قهوه ي فرانسوي با دو سه نخ سيگار كاپيتان بلك... با
اينكه زياد از افرادي كه آنجا رفت و آمد ميكردند خوشم نمي آمد(يك سري بچه مايه دار
كه بغير از غم مد هيچي نداشتند) اما در آنجا آرامش خاصي پيدا ميكردم كه ديگر نمي
توانم ببينمش. حتي امروز بعد از يك سال به آنجا رفتم اما ديگر از آن آرامش خبري
نبود. نه دكراسيون عوض شده بود و نه افرادي كه رفت و آمد ميكردند. حتي قبل از رفتن
به آنجا يك بسته سيگار كاپيتان بلك گرفتم... اما... انگار من عوض شده ام.... نميدانم!!!
شايد... يك سالي كه چنين
گذشت و چنين شدم. نمي دانم چرا اينها را نوشتم. شايد دنبال آرامشي هستم كه انرا گم
كرده ام. آرامشي كه حدقل براي نيم ساعتي در آن كافي شاپ داشتم. و اگر همين نيم
ساعتها نبود شايد من هم الان اينجا نبودم... پ.ن1: اين دانشگاه
فقط تونست رفيقامو زياد كنه... با امين و مهدي و سينا كه سالها سكوت همديگررو
شكونده بوديم... و حالا با حاجي احسان و نيملي(!) و شهاب و آيدين و ميثم و ممد و..... كه
داريم گلوي ظلم رو ميدريم!!!! پ.ن2: و كسي كه همه
چيزم هستش و نميدونه... پ.ن3: و ديگر هيچ... + نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 0:37 با قلم مهرداد |
"هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود بر نخواست كه من به زندگي نشستم" مي خواهم زندگي دوباره اي را آغاز كنم. در واقع ميخواهم زندگي كنم... هيچگاه چنين مصمم تصميم به زندگي نكرده بودم. هر بار مانعي در برابرم پيدا ميشد و پايم را زنجير ميكرد؛ اما اينبار تصميم جدي است. ديگر نمي گذارم پايم را زنجير زنند. در زندگي جديدم همه چيز تغيير خواهد كرد؛ آسمان، زمين، مردم وحتي خدا... انگار ميخواهم به كهكشان ديگري بروم... آري... در اين دنيا نمي شود زندگي كرد. براي زندگي بايد دنياي خود را تغيير دهم. دنيايي كه در آن نه خدايي است كه تو را از زندگي كردن بترساند و نه آرزويي كه پايت را به قطور ترين درختها زنجير كند. در زندگي جديدم هيچ گناه و ثوابي معنا ندارد و تنها براي خود زندگي ميكني.. هيچ چيز مقدس نيست؛ تنها توتم هواي اطرافت است كه آخرين همسايگانم از آن بهره ميبرند تا بدنم را به زنجيره ي طبيعت بر گردانند. آه... آه كه آن دنيا چه زيباست. آسمان و زمين در اين دنيا فرقي ندارند. تا چشم كار ميكند(!) خاك است و خاك. نه آسمان بر زمين فخر فروشي ميكند نه رنگي بر رنگي... دنياي جالبي است... خير انسان به همه ميرسد. براي بعضي موجودات منبع تغذيه ميشود و براي بعضي ديگر آشيانه اي گرم براي زندگي... و در آخر هر ذره از جسم انسان تبديل به موجودي ديگر ميشود؛ چشمم شايد سيب شد، شايد هم انجير! كه ميداند؟! هيچگاه چنين جدي تصميم به زندگي كردن نگرفته بودم... زندگي بدون زنجير، بدون خدا، بدون دوست بدون آسمان، بدون دريا، بدون پارو بدون برگ، بدون گل، بودن هوا بدون آينده، بدون رويا، بدون آرزو، بدون بودن.... بدون بودن... + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 22:11 با قلم مهرداد |
مرگ، اين زيبا روي زشت را گريزي نيست ميدانم... ميدانم كه مي آيد روزي، او تنها مسافري است كه به آمدنش مطمئنم. اما ميترسم... مي ترسم از لحظه ي ديدار... ترسم از روبرو شدن با او نيست، بلكه بسيار مشتاقم كه ببينمش قبل از مرگم! همچنان كه ديگران دوست دارند قهرمانانشان را ببينند... او نيز قهرمان من است. بزرگترين قهرمان كه تنها اوست كه تمام قهرمانان را به زير مي آورد... از ترسم گفتم... ار لحظه ي ديدار... مي ترسم كه او بيايد و من آمادگي همسفر شدن با او را نداشته باشم. شايد فقط در اين لحظه باشد كه التماس زنده بودن بكنم... التماس كنم كه بمانم تا براي آينده آماده شوم. ميدان امانت بزرگي بر گردنم نهاده شده است. ميدانم وظيفه ي خطيري دارم. پس بايد زود دست بكار شد... از قهرمانم خبر ندارم كجاست... شايد در اين نزديكي باشد يا در نقطه كه آسمان و زمين دست ياري ميدهند... شايد اگر مطمئن شدم كه وظيفه ي خود را انجام دادم، خودم برايش يك بليط سريع السير بگيرم تا بيايد. چه افتخاري نصيبم ميشود اگر خودم او را صدا كنم.... چه لذت بخش است فكر كردن به لحظه ي ديدار و چه لذت بخش تر انديشيدن به همسفر شدن با "او". البته هركس با انديشه هاي خود آن سفررا ميپردازد اما همه ميدانند كه اگر در اينجا آزاده باشي در آنجا آزادانه پرواز خواهي كرد... پس بايد بكوشم آزاد شوم... نه تنها خودم بلكه ديگران را نيز آزاد كنم تا با آنها از پرواز لذت بيشتري ببرم... پس در اينجا فعلا راه طولاني دارم.. شايد وسط راه خودم صدايش كردم..... پ.ن1 – بيا و تنهاييم را ازم بگير... پ.ن۲- به دیگر کلبه ام هم سر بزنین... آنجا هم بوی مرگ میدهد + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 23:34 با قلم مهرداد |
چه خوب بود سراب هيچگاه تشكيل نميشد!... سراب، اين منظره ي زيبا كه به خاطر دروغ بودنش زشت ترين منظره ي دنياست، طناب داريست كه به تدريج و با زجر فرد را خفه ميكند. سراب را همه جا ميتواني ببيني، حتي آنرا در مغازه ها نيز ميفروشند و جز پر فروش ترين كالاهاست. در واقع مردم خود طناب دار خود را ميخرند. البته شايد با تكنولوژي روز براي بعضي ها درد مردن كمتر باشد... اما تصور نكن كه هرچه سرابي گرانتر باشد فرد وقت بيشتري دارد...نه... گرانترين سراب را هر كسي نميتواند بخرد و فروشندگان بخاطر كسادي بازار آنرا نهي ميكنند در حاليكه بهترين جنسشان است.. اين سراب دردم كار را تمام ميكند... مثل گيوتين... البته انسانهايي هستند كه نه مفتي و نه به سرابي توجه نميكنند. آنها راه خود را ميگيرند و گاه آنرا با دست سرنوشت و گاه با دست خود مي سازند و عبور ميكنند. به هيچ سرابي دل نميبندند اگرچه الهي.... اين افراد هيچگاه چشم داشت آباديي را ندارند و هرگاه به آباديي برسند يا در همانجا ميمانند و يا دگر بار پاي دربيابان ميگذارند. اينها يا به آبادي بهتري ميرسند يا در ميانه ي راه جان ميدهند. البته اين را بگويم كه دسته ي دومي ها هيچگاه به اميد يافتن آبادي بهتر سر به بيابان نميگذارند... آنها تنها ميخواهند جستجو كنند... آنها گم شده اي دارند...... پ. ن1: من هم گمشده اي دارم... گم شده ام شايد تو باشي پ. ن2: كاش بداني كه گم شده ام تو هستي.... + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 0:2 با قلم مهرداد |
… قرار نيست فردي دور از زادگاه يا وطنش باشد تا به او غريب بگوييم. بعضي افراد حتي در خانه ي خود غريبند. مثل من. اصلا خود من... من در اتاقم هم احساس غريبي ميكنم. البته فقط در روز. زيرا شب هنگام، هنگامي كه چراغ را روشن ميكنم، تو را در كنار خود ميبينم. ولي تا آن زمان كه تو را نشناخته ام نمي توانم احساس غريبي را در خود محو كنم... پس مينويسم تا تو را بشناسم.... ميداني... غريبي بد دردي است. از دردهايي است كه تا بحال درمان خاصي برايش پيدا نشده است. يعني دوا و درمان آن براي هر شخصي جداگانه است. درست است كه انسان از بدو تولد غريب به دنيا ميآيد، اما قرار نيست تا آخر عمر غريب بماند. نوزاد با اولين فرياد خود دنبال كسي است كه او را از غريبي نجات دهد. يكي يار خود را در پول پيدا ميكند، يكي در افراد جامعه، يكي در خانواده... و من در نوشتن در روشنايي شب. در واقع فقط در اين چند لحظه كه اين مطالب را برايت مينويسم احساس بي كسي نمي كنم. در واقع فقط اين چند لحظه است كه مرا زنده نگه داشته است... نه بهتر بگوبم فقط در اين چند لحظه زنده هستم... اما بهتر است برايت بگويم كه افرادي هم هستند كه به اين تنهايي خو گرفته اند و مي خواهند غريب بمانندهمانطور كه زاده شده اند. اين افراد حتي با خود نيز نا آشنا هستند و در واقع ميترسند كه خود را بشناسند. چرا كه با شناختن خود ديگر تنها نخواهند بود.... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 0:9 با قلم مهرداد |
مدتهاست دست به قلم نمي برم و بدون قلم زندگي ميكنم، نه... زندگي نميكنم، بلكه زندگي را بسر ميبرم. انسان بدون قلم فوري به سرابي دل ميبندد، به طناب دار خود. من هم در اين مدت به طناب دارم دل بسته بودم و آزينش ميدادم اما از آن خسته شدم. به دنبال ابادي اي ميگرم تا بتوانم دوباره به خودم ايم. من گم شده ي خود را از ياد برده ام! نكند در راه ببينمش و نشناسمش؟! آيا او مرا ميشناسد؟ حتما! من تكه اي از وجود او هستم.آيا ميشود كه او جگر پاره ي خود را فراموش كند؟ اما افسوس كه من او را فراموش كرده ام... ميخواهم به جاي برسم كه از حقيقت سير و از عدالت سيرآب شوم. فقط در اين مكان است كه ميتونم تصوير گم شده ي خود را دوباره در ذهنم بپرورانم. اما مسئله اين است كه او در چنين سرزميني زندگي ميكند و من بايد خود را به آن سرزمين برسانم... اي واي!! آيا آدرس يا نشاني از آن سرزمين داري؟ آيا تو هم به آن سرزمين خواهي رفت؟! ويا به سراب خود دل بسته اي؟؟ و باز با قلمم ميخواهم سر در بيابان بگذارم و در هر جا كه نشاني از آن سرزمين يافتم، براي ديگر مسافران با قلمم نشانه اي بگذارم. كاش ديگران از اين نشانه هايم استفاده كنند... اي پاهاي خيالم از شما كمك ميخواهم. ميدانم كه هيچگاه تنهايم نميگذاريد و اي دستهاي خيال شما را هم به ياري ميطلبم تا نشانه ها را ثبت كنيد. من به شما اطمينان دارم اي دستها و پاها! اما اي چشم خيال، از تو هراسانم. زيرا تو فقط فرمانبردار نيستي بلكه تو مشاور ارشد عقل خيال هستي. واي بر روزي كه مشاور ارشد اشتباه كند و در اين موقع است كه احتمال فرمان غلط زياد ميشود و در اين هنگام است كه سراب زيبا چهر، خود را باز به دل ميرساند و در آنجا به مانند طاووس خرامان به يكباره پرهاي خود را ميريزد و چه بسا طناب دار كار خود را كرده باشد.... پ.ن: با سايه ام گفتگو ميكردم... كاش سايه ام تو باشي اي دوست... پ.ن2: شايد قلم طناب دارم باشد!! مهرداد + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 23:33 با قلم مهرداد |
چند سال پيش در چنين روزي(31 فروردين): چند سال پيش در چنين روزي اولين فرياد زندگي خود را كشيد، در زير زمين يك بيمارستان خصوصي كه در بيرونش باران بمب مي آمد. انگار از همان اول ميدانست كه زندگي يعني چه؟! فرياد كشيد و اولين اعتراض خود را به قوانين كرد... قانوني كه چه بخواهي چه نخواهي بايد بيايي و زندگي كني و بميري يا بهتر بگم: بيايي و بميري و زنده شوي!! بعد ها باز به اعتراض ادامه داد از پرت كردن شيشه شير تا... ولي مدتي بعد اسباب بازي ها قدرت اعتراض را از او گرفتند و او را به خود مشغول كردند و اين دوره از زندگيش بهترين دوران زندگيش بود البته از نظر ديگران! دوران كودكي.... چه شيرين بود خواب غفلت... پس از مدتي وارد مدرسه شد و از اسباب بازيهايش كمي دور افتاد و فهميد كه باز بايد فرياد كند و اعتراض كند... و اعتراضش را با پاره كردن ليست بدهاي مبسر كلاس شروع كرد...(يادش بخير) و حال با اعتراض بيشتر آشنا شده است. و در اين كلبه ي تاريك به اعتراض خود ادامه ميدهد. اعتراض به همه چيزي كه او و مثل او را آزار ميدهد. و او را محكوم كرده اند... به جرم هشياري در روشنايي شب... تولدش مبارك؟؟!! پ.ن.۱ : چه خوش آنروز كه سر رسد سالگردها... پ.ن.۲ :اگه میخواین در مورد جرمش بدونین اینجا رو کلیک کنید + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:49 با قلم مهرداد |
یه لحظه تصور کن.... اگه آتیش مثل این عکس آب بود!!! خیلی چیزا قشنگ میشد... تفنگ آدم بزرگا مثل تفنگ بچه ها تفنگ آبی میشد. اونوقت اونا هم از روی شوخی به هم آب پرت میکردند(البته الان هم از روی شوخی به هم تیر میزنند!!) اگه آتیش مثل آب بود... دیگه هیچ غذایی دهنتو نمی سوزوند. همه ی غذا ها گوارای گوارا بودند.... اگه آتیش مثل آب بود .... دیگه این همه آدما تو سرما یخ نمیزدند... چون با همون اب گوارا خودشونو گرم میکردند اگه....(خوب چندتا هم تو بگو....) و در آخر اگه آتیش مثل آب بود..... برق چشات آتیش به دلم نمینداخت... فقط به چشام کمک میکرد بهتر اشک بریزن..... کاش میشد آتشو به آب تبدیل کرد... مهرداد + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 23:20 با قلم مهرداد |
آيا تا به حال دقت كرده اي كاغذ هاي خط دار چه زشتند در مقايسه با كاغذ هاي ساده؟ شايد نظر من اين باشد، اما براي نظرم دلايل كافي دارم، به نظرم!!! اين خط ها در كاغذ فرد را ملزم مي كند از قانون خاصي پيروي كند و پا بيرون از آن قاعده نگذارد. در واقع مثل يك پادگان. در اينجور صفحات ففقط بايد بنويسي البته در نوشتن آزادي، ما هرچه كه بنويسي باز مجبوري از قانون كاغذ پيروي كني. اما كاغذ سفيد... دنياي آزادي. اگر در اين جهان كثيف نقطه اي باشد كه در آنجا آزادي مطلق وجود داشته باشد همين كاغذ سفيد است. در اين كاغذ ها مي تواني هرچه در دلت مي گذرد با هر ابزاري بيان كني. يكي با ابزار نقاشي، ديگري با خوشنويسي و ... هيچ قانوني وجود ندارد. در اين صفحات است كه دل آزاد مي شود. حال مي خواهم نوعي ديگر از كاغذ ها را برايت بنمايانم. كاغذ هايي كه به زيبايي حاشيه بندي شده اند! البته اينها هم خط دار و سفيد دارند. خط دارها كه بسيار شلوغ هستند. بسيار منظم تر از پادگان-مثل پادگانهاي نازي ها- نه تنها بايد از قانون خط ها پيروي كني بلكه بايد يه نيم نگاهي نيز به حاشيه ها داشته باشي. چيزي كه دست و پاي آدمي را بسيار محدود ميكنند. هرچقدر هم اين حاشيه ها زيباتر باشند تنها فريبنده هستند و دست و پاي آدم را بيشتر مي بندند. مثل بيت اول غزل... و اما كاغذ هاي سفيد حاشيه دار، به نظر من زيبا ترين كاغذ هاي دنيا و هر چقدر حاشيه زيبا تر باشند، كاغذ زيبا، پس اثر هنرمند زيبا تر ميشود. اين حاشيه باعث مي شود كه هنرمند تحت قوانين بسيار زيباي آن اثر هنري بيافرينند يعني در حين آزادي كمي كنترل و نتيجه ي آن زيبايي بيشتر اثر، مثل شعر نيمايي... اي كاش... ايكاش جامعه هم مثل كاغذ سفيد حاشيه دار بود نه مثل خط دار حاشيه اي.......... مهرداد + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 23:4 با قلم مهرداد |
مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، كه مي شوم، مهم نيست، مهم اين است كه زندگي و مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.... ماهي سياه كوچولو رفيق صمد بهرنگي + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 23:26 با قلم مهرداد |
ديروز به محله ي دوستم رفته بودم. محله اي كه بسيار با محله ي ما فرق داشت. همه چيز فرق داشت، حتي گنجشككهايي كه در آنجا آواز مي خواندند. در مغازهاشان نيز اجناسي كه عرضه داشتند بسيار با ما فرق داشت، در حاليكه فقط چند كوچه با ما فاصله داشتند، البته زماني... اگه میخوای در مورد محله ی ما و محله ی دوستم بدونی بو تو ادامه مطلب!! + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 23:7 با قلم مهرداد |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 12:50 با قلم مهرداد |
|
| ||||||