من (در ذهنم):
كِي سوار اين ماشين شدم؟ انگار قبل از حركت خوابم برده بود و تازه بيدار
شدم و. آري- تكانهاي ماشين مرا بيدار كرد. انگار جاده در دست تعمير است
اما هيچ تابلوئي اينو تاييد نميكنه.حالت تهوع دارم.... انگار يه جاده ي
قديميست كه ديگر آسفالتش خراب شده است. به چه مقصدي سوار ماشين شدم؟ خودم
كه مقصد رو انتخاب نكردم. گفتند كه سوار اين ماشين شو. وانگار بعد از سوار
شدن خوابم برد و حال با تكانهاي ماشين بيدار شدم. اه... عجب جاده ي خرابي.
انگار سنگلاخ است. انگار نه... واقعا! اصلا آسفالت نيست. بعضي جاها را صاف
كرده اند.. خدا پدرشان را بيامرزد. از وقتي سوار ماشين شدم به اطراف توجه
نكرده ام. به اطراف جاده... انگار خوابم برده بود و حال با تكان هاي ماشين
بيدار شدم.حالت تهوع دارم....... گاهي جنگل، گاهي بيابان، گاهي دريا، گاهي
مزارعي كه در آن كشاورزان جان ميكنند و گاهي هم ساحلهايي كه مردم بي غم در
آن آفتاب مييرند(البته از اينجا بي غم ديده ميشند). گاهي كارخانه هايي كه
كارگرانش نان شب ندارند و گاهي رستورانهايي كه همه ي چنگالهاي نقره اي
دارند... كاخ هاي سر به فلك كشيده كه گاهي چند سرباز از آن محافظت ميكنند
و كمي آن طرفتر خرابه هاي كاخ هاي پيشين كه منزلگاه آهو و روباه و شده
بود... شوفر كه آهنگ نميزاره... خودم بخونم شايد حالت تهوع ام رفع شد:
رهگذار عمر سيريست در دياري روشن و تاريك
رهگذار عمر راهيست بر فضايي دور يا نزديك
كس نميدان كدامين روز مي آيد
كس نميداند كدامين روز ميميرد
ميخواهم پياده شوم... انگار اينجا هوا كم است... مي خواهم بروم بيرون كمي
هوا بخورم و سيگاري بكشم... اه دست اندازهاي لعنتي... سرم را درد ميكند.
حالت تهوع دارم... سيگاري بايد بكشم....
من: آقا شوفر لطف ميكني اين بغل نگه داري يه هوايي بخوريم...
شوفر(بدون اينكه چشم از جاده بردارد): نه نميشه عجله داريم!
من(با حالت كلافگي): باشه، من همينجا پياده ميشم.
شوفر(بدون اينكه چشم از جاده بردارد ): نه نميشه، عجله داريم! منتظرت هستند...
من: منتظر من؟ كي؟
شوفر( بدون اينكه چشم از جاده بردارد) يه فرشته ي سياه پوش با يه داس
من (با حالت تسليم): كجا؟
شوفر (بدون اينكه چشم از جاده بردارد): نميدونم... سر راه پيدامون ميكنه!
من ( چشم به جاده) : بيرحمانه؟
شوفر (در حالي كه به عقب برگشته است): شايد هم ملتمسانه
من(با خودم): مناظرگاهي چه زيبايند....
مهرداد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 23:28 با قلم مهرداد
|
ديروز به محله ي دوستم رفته بودم. محله اي كه بسيار با محله ي ما فرق داشت. همه چيز فرق داشت، حتي گنجشككهايي كه در آنجا آواز مي خواندند. در مغازهاشان نيز اجناسي كه عرضه داشتند بسيار با ما فرق داشت، در حاليكه فقط چند كوچه با ما فاصله داشتند، البته زماني...
مغازه هايي را يافتم كه دوستم گفت قصابي است. بسيار تعجب كردم، زيرا در قصابي محله ما گلهاي رنگارگ بخصوص گل سرخ ميتوانستي ببيني اما آنجا چيزي بنام گوشت بود. در واقع در محله ما به آن مغازه ها گل فروشي ميگوييم زيرا هرگاه بخواهيم به ديدن فرد محترمي برويم بايد از آن گلها(يعني همان گوشت محله ي دوستم) ببريم!
راستي در قصابي محله ما نيز گوشت ديده ميشود با اين تفاوت كه اين گوشتها هميشه خندانند. آخه تو محله ي ما جرم هركسي كه از روي يك انديشه نو لبخندي كند، نمايش در ويترين قصابي است!!
حتي آبي كه در جوهاي آنها روان بود با ما فرق داشت. در جوي هاي انها آبهايي روان بود كه البته كثيف بودند اما مثال آن آبها را من در شير آشپزخانه مان ديده بودم! بجايش در محله ي ما از جوي ها آبهايي به رنگ سرخ هميشه جريان دارد كه يا از مغاز هاي قصابي سرچشمه ميگيرند يا از خانه ي مادران....
در آنجا تنديسي را يافتم كه مردم آن محله به آن احترام زيادي ميگذاشتند. تنديس شبيه همان ابزاري بود كه قبلا آنها را در سرزميني ديدم كه مجرمان با آن راهها را صاف مي كردند(همان كساني كه جرمشان هشياري در تاريكي شب بود.). ياد تنديس محله ي خود افتادم. تنديسي خنده آور كه مردم از ترس شمشيري كه در دست نگهبان وجود دارد با آن احترام مي گذارند.
از دوستم پرسيدم مكان عبادتتان كجاست؟ گفت مردم ما يا به آنجا ميروند يا به آنجا.... ديدم مكانهايي كه نشان ميدهد در محله ي ما كتابخانه و دانشگاه ميگويند. جاهايي كه در نظر مردم محله ي ما مكانهاي كفر است مگر اينكه كتابهاي 1400 سال پيش را بخواني!!
دردني هاي زيادي را در آنجا يافتم كه اگر بخواهم همه شان را برايت تعريف كنم خروس خانه دهان به شكايت باز ميكند. در آخر از دوستم آدرس دقيق محله شان را پرسيدم تا به آنجا كوچ كنم گفت: اينا همان محله ي خودت است اگر قصاب محله ات را بكشي......
مهرداد
پ.ن1: اين مطلب را تقريبا سال پيش هم در وبلاگ گذاشته بودم. ديدم خالي از لطف نيست دوباره پخشش كنم.
پ.ن2: شايد از تنبليم باشد كه دوباره اين پست رو گذاشتم اما دليل ديگري هم دارد!
پ.ن3: دقيقه اي سكوت براي گرامي داشت آرزوهاي مرده... و سالها فرياد براي زنده كردن و زنده نگه داشتنشان....
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 0:56 با قلم مهرداد
|