|
"هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود بر نخواست كه من به زندگي نشستم" مي خواهم زندگي دوباره اي را آغاز كنم. در واقع ميخواهم زندگي كنم... هيچگاه چنين مصمم تصميم به زندگي نكرده بودم. هر بار مانعي در برابرم پيدا ميشد و پايم را زنجير ميكرد؛ اما اينبار تصميم جدي است. ديگر نمي گذارم پايم را زنجير زنند. در زندگي جديدم همه چيز تغيير خواهد كرد؛ آسمان، زمين، مردم وحتي خدا... انگار ميخواهم به كهكشان ديگري بروم... آري... در اين دنيا نمي شود زندگي كرد. براي زندگي بايد دنياي خود را تغيير دهم. دنيايي كه در آن نه خدايي است كه تو را از زندگي كردن بترساند و نه آرزويي كه پايت را به قطور ترين درختها زنجير كند. در زندگي جديدم هيچ گناه و ثوابي معنا ندارد و تنها براي خود زندگي ميكني.. هيچ چيز مقدس نيست؛ تنها توتم هواي اطرافت است كه آخرين همسايگانم از آن بهره ميبرند تا بدنم را به زنجيره ي طبيعت بر گردانند. آه... آه كه آن دنيا چه زيباست. آسمان و زمين در اين دنيا فرقي ندارند. تا چشم كار ميكند(!) خاك است و خاك. نه آسمان بر زمين فخر فروشي ميكند نه رنگي بر رنگي... دنياي جالبي است... خير انسان به همه ميرسد. براي بعضي موجودات منبع تغذيه ميشود و براي بعضي ديگر آشيانه اي گرم براي زندگي... و در آخر هر ذره از جسم انسان تبديل به موجودي ديگر ميشود؛ چشمم شايد سيب شد، شايد هم انجير! كه ميداند؟! هيچگاه چنين جدي تصميم به زندگي كردن نگرفته بودم... زندگي بدون زنجير، بدون خدا، بدون دوست بدون آسمان، بدون دريا، بدون پارو بدون برگ، بدون گل، بودن هوا بدون آينده، بدون رويا، بدون آرزو، بدون بودن.... بدون بودن... + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 22:11 با قلم مهرداد |
|
| ||||||