تبليغاتX
Diamond in the Dark

Diamond in the Dark

چه موجودات عجيبي هستيم ما انسانها... در كنار هم زندگي ميكنيم و در كنار هم نفس ميكشيم، اما يكبار دستمان را به سوي هم بهر دوستي نمي يازيم و يا اگر كسي اين جسارت را بكند، به جرم انسان بودن(!) دستش را رد ميكنند. درد بزرگي است... دوري دست انسانها درد بزرگي است كه فاجعه هاي ديگر اين دنيا را در پي مي آورد. اصول اين كائنات بر زنجيره ي دستها استوار است. آسمان و زمين با اينكه فاصله ي زيادي از هم دارند، اما باز هم در افق دست در دست هم مي دهند تا اين زنجيره را بر هم نزنند.. اما ما انسانها با اينكه چند قدم از هم فاصله داريم، اما از گرفتن دست همديگر ابا داريم. ميترسيم وترسمان هم بجاست... اگر چه زمين و آسمان مايلها از هم فاصله دارند، اما در دل همديگر خبر دارند و به صافي دل خود اعتقاد.... انسانها اما قلبهاي متفاوتي دارند و شايد بي شباهت با دستهاشان. اما در اينجا اين سوال پيش مي آيد: آنهايي كه قلب و دستشان يكيست، اين يك رنگي را چگونه اثبات كنند؟؟!!

 

پ.ن.1: ادامه دارد...

پ.ن.2: همه چيز ادامه دارد...

پ.ن.3: من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
           آسماني به سرم نيست،
           از بهاران خبرم نيست،
          آن چه مي بينم ديوار است.
          آه، اين سخت سياه
          آن چنان نزديك است
           كه چو بر مي كشم از سينه نفس
          نفسم را بر مي گرداند

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 22:16 با قلم مهرداد |


مرگ، اين زيبا روي زشت را گريزي نيست ميدانم... ميدانم كه مي آيد روزي، او تنها مسافري است كه به آمدنش مطمئنم. اما ميترسم... مي ترسم از لحظه ي ديدار... ترسم از روبرو شدن با او نيست، بلكه بسيار مشتاقم كه ببينمش قبل از مرگم! همچنان كه ديگران دوست دارند قهرمانانشان را ببينند... او نيز قهرمان من است. بزرگترين قهرمان كه تنها اوست كه تمام قهرمانان را به زير مي آورد...

از ترسم گفتم... ار لحظه ي ديدار... مي ترسم كه او بيايد و من آمادگي همسفر شدن با او را نداشته باشم. شايد فقط در اين لحظه باشد كه التماس زنده بودن بكنم... التماس كنم كه بمانم تا براي آينده آماده شوم. ميدان امانت بزرگي بر گردنم نهاده شده است. ميدانم وظيفه ي خطيري دارم. پس بايد زود دست بكار شد... از قهرمانم خبر ندارم كجاست... شايد در اين نزديكي باشد يا در نقطه كه آسمان و زمين دست ياري ميدهند...

شايد اگر مطمئن شدم كه وظيفه ي خود را انجام دادم، خودم برايش يك بليط سريع السير بگيرم تا بيايد. چه افتخاري نصيبم ميشود اگر خودم او را صدا كنم....

چه لذت بخش است فكر كردن به لحظه ي ديدار و چه لذت بخش تر انديشيدن به همسفر شدن با "او". البته هركس با انديشه هاي خود آن سفررا ميپردازد اما همه ميدانند كه اگر در اينجا آزاده باشي در آنجا آزادانه پرواز خواهي كرد... پس بايد بكوشم آزاد شوم... نه تنها خودم بلكه ديگران را نيز آزاد كنم تا با آنها از پرواز لذت بيشتري ببرم... پس در اينجا فعلا راه طولاني دارم.. شايد وسط راه خودم صدايش كردم.....

پ.ن1 – بيا و تنهاييم را ازم بگير...

پ.ن۲- به دیگر کلبه ام هم سر بزنین... آنجا هم بوی مرگ میدهد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 23:34 با قلم مهرداد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

يك مرد بي زر
ميتوانم بود
يك مرد بي زن
ميتوانم زيست
يك مرد بي آئين
ميتوانم مرد
يك مرد بي ميهن
توانم ماند
اما
در آن سامان كه استخدام يك وجدان
تنها دوخط ميخواهد و يك مهر
آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه
سنگين تر است از جعل يك تاريخ
آنجا كه قتل كودكي مسلول
آسانتر است از صيد يك ماهي
آنجا كه خون يك دل آزاد
ارزانتر از سرخاب يك رسواست
من هيچ نتوانم در آنجا ماند
يك مرد بي فرياد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی

پچ پچي با سايه
ورق پاره هاي شبانه


دوستان

كافه چي بي نام
لبخند اشك (شبنم)
عينك دودي (مهرانا)
Suicide Of Notes
براي آزادي بنويسيم(خاموش)
دختر باران (آيلين)
ساغران
تولدي ديگر
Great Dreams
وبسايت رسمي شهيار قنبري
انجمن ترانه سرايان تبريز
ديگر كلبه ام
سه شنبه ي خاكستري
مريم علوي
يه پنچره(بهار)
يه پنچره(بهار)2