|
مرگ پروازي است. پروازي از يك قفس طلايي كه زندگي نامندش. زندگي اي كه فقط در نفس كشيدن معني دارد و كشتن ديگر احساسات. مرگ زماني است كه زندانبان، زنداني را درك ميكند و به باد اجازه ميدهد كه قفس را بشكند... اما زندانبان هنوز زندانبان است... اين پرواز چه زيباست وقتي در قفس، چون آدمك زنجير بر دست و پاي باشي... چه زيباتر است وقتي ديگر قوزك پايت ناي قدم زدن در قفس را نداشته باشد و چه آرماني است آنگاه كه لبانت را 20 سال به هم بدوزند... 20 سال زميني كه برابر با قرنهاست به زمان دل... تنها مرگ است كه ميتواند بار ديگر اين لبان را سخنگو كند... اما... اما چه تلخ است براي ديگر زندانيان. زندانياني كه عمري با صداي لبان دوخته ي او زندگي كردند... براي ما آري... امروز روز نحس اولين ماه پاييز است. روزي كه باد پاييزي علاوه بر برگهاي درختان، نازنين ديگري را هم از ما گرفت... نازنيني كه عمري عاشقانه غمي در دلش زنداني داشت. نازنيني كه عمري اسير غم تنهايي بود، نه اينكه با كسي نبود. نه، او با همه بود و غم همه را فرياد زد اما كسي با دلش نبود. همان دلي كه زندان داشت و زندانيش كسي نبود جز غم همين افراد كه با او نبودند. در پي هوايي تازه همه جا را گشت و در آخر فرياد زد:"ديگه اين قوزك پام ياري رفتن نداره..." عمري در پي دريايي براي ماهي خسته خود بود. به نماز ايستاد. با زمزمه ي بهترين شعرهاي سربسته، هميشه غايب خود را پرستش كرد. همان نعره ي اسب سپيد قصه ي مادربزرگش را... عده اي از صداي نيايش او زجر ميكشيدند. زيرا آنها را نيايش نميكرد. زيرا دوست نداشتند ياران دبستاني خود را به ياري بطلبد تا به كمك آنها درد جامعه را چاره اي جويد... لبانش را دوختند... 20 سال لبانش را دوختند و چه عذابي بدتر از خاموشي را ميتوانستند بر او تحميل كنند. 20 سال نگذاشتند بخواند. 20 سال نگذاشتند فرياد بزند و بعد... و بعد روز نحس اولين ماه فصل خزان آمد..و باد پاييزي قفس را شكاند و او پرواز كرد... آن نازنين، آن هميشه غايب پيوسته حاضر، آن ماهي خسته، آن آدمك، آن پروانه، كسي نبود جز فريدون فروغي... يادش گرامي + نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 22:4 با قلم مهرداد |
|
| ||||||