|
امروز كه محتاج تو ام، جاي تو خاليست فردا كه ميآيي به سراغم، نفسي نيست در من نفسي نسيت... در خانه كسي نيست نكن امروز را فردا بيا با ما كه فردايي نمي ماند كه از تقدير و فال ما در اين دنيا كسي چيزي نمي داند تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم، به تو بر ميخورم اما در تو شده ام گم، به من دسترسي نيست نكن امروز را فردا دلم افتاده زير پا بيا اي نازنين اي يار دلم را از زمين بردار در اين دنياي وا نفسا توايي تنها، منم تنها نكن امروز را فردا بيا با ما، بيا با ما در اين دنياي نا هموار كه ميبارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهايم كن از اين تكرار پ.ن.1- مدتهاست كه نميتوانم چيزي بنويسم... شايد قلم هم تركم كرده... پ.ن.2- بيا و رهايم كن از اين تكرار پ.ن.3- پاييز نزديكه... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 0:42 با قلم مهرداد |
به دنبال خودم ميگردم خود را گم كرده ام نميدانم كجا، چه وقت، چرا... در كدامين خيابان اين شهر يا كدامين كوچه ي آرمان شهرم ولي ميدانم ميدانم كه خود را گم كرده ام در كجا جايش گذاشته ام، نميدانم... در گذشته ي تباهيم يا در آينده ي گرگ و ميشم رد پايم را بر روي ساحل زمان نمي يابم شايد دزديده باشندش اما چه كسي... قلبم سر جايش است ولي ميدانم كه خود را گم كرده ام اما.... اما چرا بياد خودم افتادم؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 23:54 با قلم مهرداد |
|
| ||||||