تبليغاتX
Diamond in the Dark

Diamond in the Dark

 جاده

چه خوب بود سراب هيچگاه تشكيل نميشد!... سراب، اين منظره ي زيبا كه به خاطر دروغ بودنش زشت ترين منظره ي دنياست، طناب داريست كه به تدريج و با زجر فرد را خفه ميكند. سراب را همه جا ميتواني ببيني، حتي آنرا در مغازه ها نيز ميفروشند و جز پر فروش ترين كالاهاست. در واقع مردم خود طناب دار خود را ميخرند. البته شايد با تكنولوژي روز براي بعضي ها درد مردن كمتر باشد... اما تصور نكن كه هرچه سرابي گرانتر باشد فرد وقت بيشتري دارد...نه... گرانترين سراب را هر كسي نميتواند بخرد و فروشندگان بخاطر كسادي بازار آنرا نهي ميكنند در حاليكه بهترين جنسشان است.. اين سراب دردم كار را تمام  ميكند... مثل گيوتين...

البته انسانهايي هستند كه نه مفتي و نه به سرابي توجه نميكنند. آنها راه خود را ميگيرند و گاه آنرا با دست سرنوشت و گاه با دست خود مي سازند و عبور ميكنند. به هيچ سرابي دل نميبندند اگرچه الهي.... اين افراد هيچگاه چشم داشت آباديي را ندارند و هرگاه به آباديي برسند يا در همانجا ميمانند و يا دگر بار پاي دربيابان ميگذارند. اينها يا به آبادي بهتري ميرسند يا در ميانه ي راه جان ميدهند. البته اين را بگويم كه دسته ي دومي ها هيچگاه به اميد يافتن آبادي بهتر سر به بيابان نميگذارند... آنها تنها ميخواهند جستجو كنند... آنها گم شده اي دارند......

 

پ. ن1: من هم گمشده اي دارم... گم شده ام شايد تو باشي

پ. ن2: كاش بداني كه گم شده ام تو هستي....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 0:2 با قلم مهرداد |


 قرار نيست فردي دور از زادگاه يا وطنش باشد تا به او غريب بگوييم. بعضي افراد حتي در خانه ي خود غريبند. مثل من. اصلا خود من... من در اتاقم هم احساس غريبي ميكنم. البته فقط در روز. زيرا شب هنگام، هنگامي كه چراغ را روشن ميكنم، تو را در كنار خود ميبينم. ولي تا آن زمان كه تو را نشناخته ام نمي توانم احساس غريبي را در خود محو كنم... پس مينويسم تا تو را بشناسم....

ميداني... غريبي بد دردي است. از دردهايي است كه تا بحال درمان خاصي برايش پيدا نشده است. يعني دوا و درمان آن براي هر شخصي جداگانه است. درست است كه انسان از بدو تولد غريب به دنيا ميآيد، اما قرار نيست تا آخر عمر غريب بماند. نوزاد با اولين فرياد خود دنبال كسي است كه او را از غريبي نجات دهد. يكي يار خود را در پول پيدا ميكند، يكي در افراد جامعه، يكي در خانواده... و من در نوشتن در روشنايي شب. در واقع فقط در اين چند لحظه كه اين مطالب را برايت مينويسم احساس بي كسي نمي كنم. در واقع فقط اين چند لحظه است كه مرا زنده نگه داشته است... نه بهتر بگوبم فقط در اين چند لحظه زنده هستم...

اما بهتر است برايت بگويم كه افرادي هم هستند كه به اين تنهايي خو گرفته اند و مي خواهند غريب بمانندهمانطور كه زاده شده اند. اين افراد حتي با خود نيز نا آشنا هستند و در واقع ميترسند كه خود را بشناسند. چرا كه با شناختن خود ديگر تنها نخواهند بود....

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 0:9 با قلم مهرداد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

يك مرد بي زر
ميتوانم بود
يك مرد بي زن
ميتوانم زيست
يك مرد بي آئين
ميتوانم مرد
يك مرد بي ميهن
توانم ماند
اما
در آن سامان كه استخدام يك وجدان
تنها دوخط ميخواهد و يك مهر
آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه
سنگين تر است از جعل يك تاريخ
آنجا كه قتل كودكي مسلول
آسانتر است از صيد يك ماهي
آنجا كه خون يك دل آزاد
ارزانتر از سرخاب يك رسواست
من هيچ نتوانم در آنجا ماند
يك مرد بي فرياد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی

پچ پچي با سايه
ورق پاره هاي شبانه


دوستان

كافه چي بي نام
لبخند اشك (شبنم)
عينك دودي (مهرانا)
Suicide Of Notes
براي آزادي بنويسيم(خاموش)
دختر باران (آيلين)
ساغران
تولدي ديگر
Great Dreams
وبسايت رسمي شهيار قنبري
انجمن ترانه سرايان تبريز
ديگر كلبه ام
سه شنبه ي خاكستري
مريم علوي
يه پنچره(بهار)
يه پنچره(بهار)2