|
مدتهاست دست به قلم نمي برم و بدون قلم زندگي ميكنم، نه... زندگي نميكنم، بلكه زندگي را بسر ميبرم. انسان بدون قلم فوري به سرابي دل ميبندد، به طناب دار خود. من هم در اين مدت به طناب دارم دل بسته بودم و آزينش ميدادم اما از آن خسته شدم. به دنبال ابادي اي ميگرم تا بتوانم دوباره به خودم ايم. من گم شده ي خود را از ياد برده ام! نكند در راه ببينمش و نشناسمش؟! آيا او مرا ميشناسد؟ حتما! من تكه اي از وجود او هستم.آيا ميشود كه او جگر پاره ي خود را فراموش كند؟ اما افسوس كه من او را فراموش كرده ام... ميخواهم به جاي برسم كه از حقيقت سير و از عدالت سيرآب شوم. فقط در اين مكان است كه ميتونم تصوير گم شده ي خود را دوباره در ذهنم بپرورانم. اما مسئله اين است كه او در چنين سرزميني زندگي ميكند و من بايد خود را به آن سرزمين برسانم... اي واي!! آيا آدرس يا نشاني از آن سرزمين داري؟ آيا تو هم به آن سرزمين خواهي رفت؟! ويا به سراب خود دل بسته اي؟؟ و باز با قلمم ميخواهم سر در بيابان بگذارم و در هر جا كه نشاني از آن سرزمين يافتم، براي ديگر مسافران با قلمم نشانه اي بگذارم. كاش ديگران از اين نشانه هايم استفاده كنند... اي پاهاي خيالم از شما كمك ميخواهم. ميدانم كه هيچگاه تنهايم نميگذاريد و اي دستهاي خيال شما را هم به ياري ميطلبم تا نشانه ها را ثبت كنيد. من به شما اطمينان دارم اي دستها و پاها! اما اي چشم خيال، از تو هراسانم. زيرا تو فقط فرمانبردار نيستي بلكه تو مشاور ارشد عقل خيال هستي. واي بر روزي كه مشاور ارشد اشتباه كند و در اين موقع است كه احتمال فرمان غلط زياد ميشود و در اين هنگام است كه سراب زيبا چهر، خود را باز به دل ميرساند و در آنجا به مانند طاووس خرامان به يكباره پرهاي خود را ميريزد و چه بسا طناب دار كار خود را كرده باشد.... پ.ن: با سايه ام گفتگو ميكردم... كاش سايه ام تو باشي اي دوست... پ.ن2: شايد قلم طناب دارم باشد!! مهرداد + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 23:33 با قلم مهرداد |
|
| ||||||