|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها رو نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند- زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب وخواب مصنوعی بوسیله ی افیون مواد مخدر است- ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکين پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. قسمت آغازين "بوف كور پ.ن: نميدانم چرا هر وقت به اين نقاشي نگاه ميكنم حس غريبي بهم دست ميده... راستي تو ذهن هدايت چي ميگذشت كه اين نقاشي رو كشيد؟؟ كي ميدونه او تو جاده ي نمناك چي ميديد؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 23:50 با قلم مهرداد |
من در اين زندان كار ميكنم به مانند بامداد شايد سخت باشد اما براي آزادي هيچ سخت نيست به مانند بامداد سنگهاي زندان خود را بر دوش ميكشم بسان فرزند مريم كه صليبش را و با اين سنگها [كه سنگين تر از تكه هاي ابري هستند كه نميگذارند آبي آسمان را لمس كنيم] براي خود زنداني ميسازم و خود را در آن محبوس ميكنم تا براي هميشه آزاد شوم ولي اي دوست من از تو چيزي مي طلبم مي خواهم هرگاه [اگرچه شايد هيچ گاه] خواستي به آشيانه ام بيايي [شايد بهر نوشيدن فنجاني قهوه] برايم چراغي بياور زيرا اكنون كه در حال ساخت آشيانه ام هستم چراغ فروشان همه مرده اند و اگر نتوانستي اي دوست من برايم بلندگويي بياور شايد در گوشه اي از دنيا هنوز چراغ فروشي زنده باشد... پ.ن: هيهات در سرزميني زندگي ميكنيم كه مزد گوركن از آزادي مردمانش بيشتر است... مهرداد + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:49 با قلم مهرداد |
|
| ||||||