|
چند سال پيش در چنين روزي(31 فروردين): چند سال پيش در چنين روزي اولين فرياد زندگي خود را كشيد، در زير زمين يك بيمارستان خصوصي كه در بيرونش باران بمب مي آمد. انگار از همان اول ميدانست كه زندگي يعني چه؟! فرياد كشيد و اولين اعتراض خود را به قوانين كرد... قانوني كه چه بخواهي چه نخواهي بايد بيايي و زندگي كني و بميري يا بهتر بگم: بيايي و بميري و زنده شوي!! بعد ها باز به اعتراض ادامه داد از پرت كردن شيشه شير تا... ولي مدتي بعد اسباب بازي ها قدرت اعتراض را از او گرفتند و او را به خود مشغول كردند و اين دوره از زندگيش بهترين دوران زندگيش بود البته از نظر ديگران! دوران كودكي.... چه شيرين بود خواب غفلت... پس از مدتي وارد مدرسه شد و از اسباب بازيهايش كمي دور افتاد و فهميد كه باز بايد فرياد كند و اعتراض كند... و اعتراضش را با پاره كردن ليست بدهاي مبسر كلاس شروع كرد...(يادش بخير) و حال با اعتراض بيشتر آشنا شده است. و در اين كلبه ي تاريك به اعتراض خود ادامه ميدهد. اعتراض به همه چيزي كه او و مثل او را آزار ميدهد. و او را محكوم كرده اند... به جرم هشياري در روشنايي شب... تولدش مبارك؟؟!! پ.ن.۱ : چه خوش آنروز كه سر رسد سالگردها... پ.ن.۲ :اگه میخواین در مورد جرمش بدونین اینجا رو کلیک کنید + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:49 با قلم مهرداد |
یه لحظه تصور کن.... اگه آتیش مثل این عکس آب بود!!! خیلی چیزا قشنگ میشد... تفنگ آدم بزرگا مثل تفنگ بچه ها تفنگ آبی میشد. اونوقت اونا هم از روی شوخی به هم آب پرت میکردند(البته الان هم از روی شوخی به هم تیر میزنند!!) اگه آتیش مثل آب بود... دیگه هیچ غذایی دهنتو نمی سوزوند. همه ی غذا ها گوارای گوارا بودند.... اگه آتیش مثل آب بود .... دیگه این همه آدما تو سرما یخ نمیزدند... چون با همون اب گوارا خودشونو گرم میکردند اگه....(خوب چندتا هم تو بگو....) و در آخر اگه آتیش مثل آب بود..... برق چشات آتیش به دلم نمینداخت... فقط به چشام کمک میکرد بهتر اشک بریزن..... کاش میشد آتشو به آب تبدیل کرد... مهرداد + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 23:20 با قلم مهرداد |
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 23:28 با قلم مهرداد |
آيا تا به حال دقت كرده اي كاغذ هاي خط دار چه زشتند در مقايسه با كاغذ هاي ساده؟ شايد نظر من اين باشد، اما براي نظرم دلايل كافي دارم، به نظرم!!! اين خط ها در كاغذ فرد را ملزم مي كند از قانون خاصي پيروي كند و پا بيرون از آن قاعده نگذارد. در واقع مثل يك پادگان. در اينجور صفحات ففقط بايد بنويسي البته در نوشتن آزادي، ما هرچه كه بنويسي باز مجبوري از قانون كاغذ پيروي كني. اما كاغذ سفيد... دنياي آزادي. اگر در اين جهان كثيف نقطه اي باشد كه در آنجا آزادي مطلق وجود داشته باشد همين كاغذ سفيد است. در اين كاغذ ها مي تواني هرچه در دلت مي گذرد با هر ابزاري بيان كني. يكي با ابزار نقاشي، ديگري با خوشنويسي و ... هيچ قانوني وجود ندارد. در اين صفحات است كه دل آزاد مي شود. حال مي خواهم نوعي ديگر از كاغذ ها را برايت بنمايانم. كاغذ هايي كه به زيبايي حاشيه بندي شده اند! البته اينها هم خط دار و سفيد دارند. خط دارها كه بسيار شلوغ هستند. بسيار منظم تر از پادگان-مثل پادگانهاي نازي ها- نه تنها بايد از قانون خط ها پيروي كني بلكه بايد يه نيم نگاهي نيز به حاشيه ها داشته باشي. چيزي كه دست و پاي آدمي را بسيار محدود ميكنند. هرچقدر هم اين حاشيه ها زيباتر باشند تنها فريبنده هستند و دست و پاي آدم را بيشتر مي بندند. مثل بيت اول غزل... و اما كاغذ هاي سفيد حاشيه دار، به نظر من زيبا ترين كاغذ هاي دنيا و هر چقدر حاشيه زيبا تر باشند، كاغذ زيبا، پس اثر هنرمند زيبا تر ميشود. اين حاشيه باعث مي شود كه هنرمند تحت قوانين بسيار زيباي آن اثر هنري بيافرينند يعني در حين آزادي كمي كنترل و نتيجه ي آن زيبايي بيشتر اثر، مثل شعر نيمايي... اي كاش... ايكاش جامعه هم مثل كاغذ سفيد حاشيه دار بود نه مثل خط دار حاشيه اي.......... مهرداد + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 23:4 با قلم مهرداد |
با درود فراوان براي اولين پست سال جديد مناسب تر از شعر زير مطلب ديگه اي به ذهنم نرسيد تا بزارم. اميد وارم نيايشهامان در سال جديد به گوش خداوند برسد و خداوند نظري به ما بيندازد... خداوندا ميدانم كه مي شنوي و به ما همیشه گوشه نظری مي اندازي... اما چرا اينقدر دردمنديم؟؟؟؟ کافه چی ما هم مطلب خيلي قشنگي رو گذاشته... حتما برين و ببينيد... اميدورام سال رنگي اي داشته باشيد.. خدايم، آه اي خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم شكنجه گاهي است اين دنيا جايم به جرم زندگي اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم مرا بگذار با اين ماجرايم نمي پرسم چرا اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم گلويم مانده از فرياد و فرياد ندارد از غم مرگ صدا ياد به بغض در نفس پيچيده سوگند به گلهاي به خون غلتيده سوگند به مادر سوگوار جاودانه كه داغ نوجوانان ديده سوگند خدايا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشي در گذار است به فكر قتل عام لاله ها باش كه خواب گل به گل كابوس خار است خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت ميزنم با گريه هايم صدايت ميزنم بشنو صدايم الهي در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان نگردان عطا كن دست بخشش همتم را خجل از روي محتاجان نگردان الهي كيفرم را ميپذيرم كه از او ذات خود را پس بگيرم كمك كن كه با ناحق نسازم براي عشق و آزادي بميرم + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 23:58 با قلم مهرداد |
|
| ||||||