|
ديروز به محله ي دوستم رفته بودم. محله اي كه بسيار با محله ي ما فرق داشت. همه چيز فرق داشت، حتي گنجشككهايي كه در آنجا آواز مي خواندند. در مغازهاشان نيز اجناسي كه عرضه داشتند بسيار با ما فرق داشت، در حاليكه فقط چند كوچه با ما فاصله داشتند، البته زماني... اگه میخوای در مورد محله ی ما و محله ی دوستم بدونی بو تو ادامه مطلب!! + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 23:7 با قلم مهرداد |
در تنهايي شبانگاهان صدايت ميزنم با حنجره ي همدردانم تا شايد ببينمت كجايي اي ماهتاب من آيا ابرهاي كلفت سياه اجازت نميدهند تا به چشمانمان برسي؟ آيا اجازت نمي دهند كه سنگفرشهاي خونين خيابان هارا روشن كني [اگرچه اندك؟ نگران مباش بادهايي از هر سو وزانند [اگرچه نسيم اما آشفته خواهند كرد اين ابرها را و خواهند برد به سرزمين عدم نگران مباش ابرها رفتنيند و آنگاه كه بر ما بتابي و زمين سراسر تاريك را روشن كني [اگرچه اندك و خلق بيابند تو را از نو به آرمانهاي بزرگتر چشم خواهند دوخت به خورشيد آري همانا تو پيام آور خورشيدي اما نگران مباش زيرا از ياد رفتني نيستي تو به عنوان مدالي هميشه بر سينه ي عام خواهي بود + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 23:23 با قلم مهرداد |
بر جاده ي باريك صحراي بي آب و علف، همه چيز را پشت سر مي گذاشت. پاهاي لاغر و كبر بسته اش بر روي شنهاي داغ ، گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه ميزند. همه چيز برايش سراب بود و سراب، حتي زندگي... اما خوب! نمي دانست كه ميرود تا جفت خود بيابد. شايد بند تنهايي را از هم پاره كند، و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيند و لمس كند. اي كاش... + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 23:22 با قلم مهرداد |
در شبان غم تنهايي خود، عابد چشم سخنگوي توام. من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جان فرسا، زائر ظلمت گيسوي توام.... + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 0:13 با قلم مهرداد |
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 10:35 با قلم مهرداد |
|
| ||||||