تبليغاتX
Diamond in the Dark

Diamond in the Dark

در عجبم از مردمی که

       

خود در زیر شلاق ظلم وستم زندگی میکنند

              

      و برای حسینی میگریند که

                               

  آزاد زیست

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 12:14 با قلم مهرداد |


Diamond-inthe-Dark.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 13:35 با قلم مهرداد |


بر سنگفرش كنار خيابان عبور ميكنم

بي آنكه زير پاي خود را ببينم

ديريست كه از نيمه شب گذشته است

اصلا اينجا

            من

                        روزي را نديده ام.

به ياد دارم

از آن هنگام كه از خانه خارج شدم

            و قدم بر سنگفرشهاي خيابان نهادم

                        بهر يافتن ذره اي نور

                        كه توانم با آن

                       حلقه ي زيبايي كه در خانه گم كرده بودم را

                                                پيدا كنم

            شب بود

            تا به اكنون

و اين شب

            و اين تيره شب

            با سياهي قير آلودش

            با مانند اين است

            كه قصد رفتن ندارد

 

اما تو اي دوست من

ميتواني با تازيانه ي چشمانت

اين شب را

            اين تيره شب را

به تابوت يادهاي تلخ بسپاري

و روشنايي را با شهر ما آوري

            تا نه تنها سنگفرشهاي خون آلودمان روشن شود

بل در اين روشنايي

بتوانيم حلقه هامان را پيدا كنيم

            در خانه اي كه اگر پنجره اش را باز كنيم

                        روشن خواهد بود

 

                                                                                 مهرداد

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 23:38 با قلم مهرداد |


محكومين
... و باز در روشنايي شب قلم را به دست گرفته و مينويسم. مي نويسم تا زماني كه تمامي كاغذ هاي دنيا تمام شوند. راستي اگر روزي برسد كه ديگر كاغذي نباشد چه ميشود؟ ديگر اين حرف هايم را در كجا بنويسم. فكر نمي كنم كه قلبم آنقدر بزرگ باشد كه بتوانم اين حرف ها رو در دلم نگه دارم. آخه اگه ميتونستم نگه دارم كه ديگه نيازي نبود كه بنويسم. چه؟ ميگويي به دوستم بگويم؟ به كه بگويم؟ من جز تو دوستي ندارم.
ميخواهم امشب تو را به سفري ببرم. پس زود برو وسايلت را آماده كن. البته در اين سفر چيزي جز قوه ي تخيل و كمي صبر نيازي نيست.
آخه ميدوني چيه؟ همه ميگن اگه ميخواهي دوستت رو بشناسي با او به سفر برو. خوب، من هم ميخواهم تو را بشناسم و هم ميخواهم خود را با تو معرفي كنم.
آماده هستي؟ چه؟ نميتواني بيايي؟؟ خوب ايرادي نداره من برايت از آن سفر ميگويم. من تازه اين سفر آمده ام!!
به سرزمين هايي سفر كرده بودم كه بجز خوشي هيچ نبود. حتي در كوير سوزانش نيز كسي آزرده خاطر نبود. سرزمين هايي كه در رودهايش بجاي آب شراب سرخ برنگ خون جريان داشت و حتي گياهان نيز از آن شراب تغذيه مي كردند و انگوراني ميدادند كه بلافاصله آنها نيز تبديل به شراب مي شدند.
اما قبل از اين سرزمين از سرزميني عبور كردم كه با زمين قبلي بسيار فرق مي كرد. انگار در يك سياره ي ديگر بود.
در اين رزمين بجز سنگهاي سنگين و خاك خشك و خار چيز ديگريپيدا نمي كردي. چاه ها نخشكيده بودند اما بجاي آب از آنها زهر بيرون مي آمد. رودها همگي خشك  و درياها تبديل به مردآب شده بودند.
اما در اين سرزمين چيزي ديدم كه برايم بسيار جالب بود. مردم اين سرزمين بر سه دسته بودند. گروه اول كساني بودند كه به چيزي اعتنا نمي كردند و آخر سر در همان جا كه بودند ميپوسيدند.
گروه دوم كساني بودند كه ميخواستن به هر زحمتي كه شده خود را به سرزمين آباد برسانند،
و گروه سوم كه بسيار برايم جالب بودند كساني بورند كه راه را براي ديگران هموار ميكردند و خود بدون اينكه به مقصد برسند در ميانه راه مي افتادند و ديگران  اغلب بدون توجه به آنها راه خود را ادامه مي دادند.
در آن شهر بي آب و علف از يكي پرسيدم كه اينها كيستند كه راه را هموار ميكنند اما خود در بين راه مي ميرند؟ جواب شنيدم:"اينها محكوماني هستند كه بايد راه را هموار كنند" پرسيدم جرم اينها چيست؟ گفت"هشياري در روشنايي شب!" و رفت. من هم به راهم ادامه دادم در راه اين محكومان را ديدم كه با ابزاري عجيب و بسيار آشنا راه را هموار ميكردند و ديگران با خيال آسوده و اغلب سركوفت زنان به را خود ادامه مي دادند.
در بين راه به كساني برخوردم كه بهتر از آنها به گروه چهارم ياد كنم. اين گروه هنگام عبور از راه، راه هموار  را با وسايلي شبيه ابزار گروه سوم (كه ابهت آنها را نداشت)، خراب ميكردند. به هر حال از راه گذشتم و به سرزمين آباد كه در اول وصفش را برايت گفته ام رسيدم. ديدم بسياري از مردم، كه در اين سرزمين آباد زندگي ميكردند، عكسهايي را در دست داشتندو با خود به اين طرف و آن طرف مي كشيدند. بر زير اين عكسها اسمهايي نوشته بود مانند بامداد، اميد، سايه و ... از يكي پرسيدم كه اينها كيستند؟ گفت:"اينها متهماني هستند كه محكوم به هموار ساختن راه بودند و حال گم شدند در حاليكه هنوز دوران محكوميتشان تمام نشده است". پرسيدم:"آخر در اين سرزمين آباد كه شما راه ناهمواري نداريد. پس به آنها چه نيازي داريد؟". و بجاي جواب او مرا به جاده ي خرابه اي برد كه صد ها رحمت به جاده ي قبلي. اصلا كسي فكر نمي كرد در اين سرزمين آباد جايي مثل اينجا باشد.
آن جوان به من گفت: "زيبايي اين سرزمين به مانند طاووس است، ظاهري و هر لحظه امكان دارد اين زيبايي به زشتي تبديل شود. همانطور كه طاووس در يك لحظه پرهاي خود را از دست مي دهد."
ديدم در آنجا دو سه نفري در حاليكه سايشان بر جاده افتاده بود،  سخت در حال هموار ساختن راه هستند. پرسيدم اينها كيستند؟ گفت:"متهم". پرسيدم به چه جرمي؟ گفت:"هشياري در روشنايي شب"...
 
                                                    مهرداد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 12:50 با قلم مهرداد |


 

Diamond-inthe-dark

خدايم، آه اي خدايم

صدايت ميزنم بشنو صدايم

 

شكنجه گاهي است اين دنيا جايم

به جرم زندگي اين شد سزايم

 

آه اي خدايم بشنو صدايم

مرا بگذار با اين ماجرايم

نمي پرسم چرا اين شد سزايم

آه اي خدايم بشنو صدايم

 

گلويم مانده از فرياد و فرياد

ندارد از غم مرگ صدا ياد

 

به بغض در نفس پيچيده سوگند

به گلهاي به خون غلتيده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه

كه داغ نوجوانان ديده سوگند

خدايا حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشي در گذار است

به فكر قتل عام لاله ها باش

كه خواب گل به گل كابوس خار است

 

خدايم اي پناه لحظه هايم

صدايت ميزنم با گريه هايم

صدايت ميزنم بشنو صدايم

 

الهي در شب فقرم بسوزان

ولي محتاج نامردان نگردان

عطا كن دست بخشش همتم را

خجل از روي محتاجان نگردان

الهي كيفرم را ميپذيرم

كه از او ذات خود را پس بگيرم

كمك كن كه با ناحق نسازم

براي عشق و آزادي بميرم

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 13:49 با قلم مهرداد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

يك مرد بي زر
ميتوانم بود
يك مرد بي زن
ميتوانم زيست
يك مرد بي آئين
ميتوانم مرد
يك مرد بي ميهن
توانم ماند
اما
در آن سامان كه استخدام يك وجدان
تنها دوخط ميخواهد و يك مهر
آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه
سنگين تر است از جعل يك تاريخ
آنجا كه قتل كودكي مسلول
آسانتر است از صيد يك ماهي
آنجا كه خون يك دل آزاد
ارزانتر از سرخاب يك رسواست
من هيچ نتوانم در آنجا ماند
يك مرد بي فرياد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی

پچ پچي با سايه
ورق پاره هاي شبانه


دوستان

كافه چي بي نام
لبخند اشك (شبنم)
عينك دودي (مهرانا)
Suicide Of Notes
براي آزادي بنويسيم(خاموش)
دختر باران (آيلين)
ساغران
تولدي ديگر
Great Dreams
وبسايت رسمي شهيار قنبري
انجمن ترانه سرايان تبريز
ديگر كلبه ام
سه شنبه ي خاكستري
مريم علوي
يه پنچره(بهار)
يه پنچره(بهار)2