بر شانهي ِ من کبوتريست که از دهان ِ تو آب ميخورد
بر شانهي ِ من کبوتريست که گلوي ِ مرا تازه ميکند.
بر شانهي ِ من کبوتريست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان ــ که ربالنوع ِ همهي ِ خداهاست.
من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم.
□
در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.
آدمها همتلاش ِ حقيقتاند
آدمها همزاد ِ ابديتاند
من با ابديت بيگانه نيستم.
□
زندهگي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي سرود ميخواند
در چشم ِ عروسکهاي ِ مسخ، شبچراغ ِ گرايشي تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچههاياش را بازمييابد.
هيچکجا هيچ زمان فرياد ِ زندهگي بيجواب نمانده است.
به صداهاي ِ دور گوش ميدهم از دور به صداي ِ من گوش ميدهند
من زندهام
فرياد ِ من بيجواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.
□
مرغ ِ صداطلائيي ِ من در شاخ و برگ ِ خانهي ِ توست
نازنين! جامهي ِ خوبات را بپوش
عشق، ما را دوست ميدارد
من با تو رويايام را در بيداري دنبال ميگيرم
من شعر را از حقيقت ِ پيشانيي ِ تو در مييابم
با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همهي ِ
خداهاست
با تو من ديگر در سحر ِ روياهايام تنها نيستم.
۱۳۳۴شاملو
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 18:59 با قلم مهرداد
|
سالهاست که مي آيد . مي آيدنسخه اشرا تجديدو
ما رانيز با ادبيات زنده و متجسم آشنا مي کند و مي رود. تا بار ديگر ... بيايد. کلامي،سخني
بگويد و ما را با بعد ديگري از ادبيات آشنا سازد و يادي ، خاطره اي در ما به جا
بگذارد وبرود.
مي آيد.آزمايشش را ميدهد ؛ تا آزمايش آماده شود،فرصتي ست
براي من که با او چائي بنوشم وگپي بزنم.او از خاطرات دورش، ازجواني،از ميانسالي، ازکارش،دوستانش،انگيزه
ها وآثارش بگويد .صميمي و ساده و بي پيرايه، اما پراست .تا تو با او اخت شوي و آنگاه بگشايد دريچه دل را
و بگويد گفتني ها را. مي گويد،بي شائبه ي از خود بزرگ بيني ها.چيزي را که نمي
داند،يا اثري را که نخوانده است ، موردي را که نديده است ؛ خيليساده مي گويد که : نمي دانم... نخوانده ام ....
نه ديده ام.خيلي راحت . اما اينموارد کم
هستند .بخصوص در مورد آثار. چونکه او سالهاي شکوفايي ادبيات اين مرزو بوم را زيسته
و خودش در شکوفايي آن سهم بسزايي داشته است. درمتن اش بوده است ..اما بر خود نمي
بالد،که بلي!من چنان و چنين کردم. به
يادش مي آورم،ازچيزهايي که مي دانم و آن وقت شروع مي کند به توضيح
دادن.بي هيچ شاخ و برگي ماجرا را تعريف مي کند اما چنان واضح وعميق مي گويد که در
خاطرم نقش مي بندد..افسوس مي خورم که چرا آنهارايادداشت
نکردم.که اکنون به آنهامراجعه مي کردم.و
خيلي حس و حالهايي که در ان موقع داشتم در آن ياداشتها منعکس ميشد و مي ماند. بگذريم که کوتاهي کرده ام. اما در
ديدارهاي زيادي که با استاد داشتم و دفعاتي که در منزلشان بودم و يا در مجالس
همنشين اش...چيزهايي به يادم مانده است. فکر
مي کنم که پرداختن به برخي از آنها خالي از لطف نباشد.
استاد بيش از ٦٠ سال است که با ادبيات زندگي کرده .
با بزرگان بسياري نشست و برخاست داشته ، همکاري کرده است . از جمله با عبدالله
توکل،دکترخانلري، دکترساعدي،آل احمد ، ابوالحسن نجفي ، جلال خسروشاهي . سر دبير
مجله سخن و چند مجله ي معتبر ديگر بوده ، سرپرستي فرهنگ آثاربه عهده اش بوده و... خلاصه بگويماستاد رضا سيد حسيني يکي از قطبهاي مؤثر در
پيشرفت و توسعه ادبيات فارسي بوده وهستند.
اين چه رازي است كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است واين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزايد
پ.ن: نميخواستم چيزي در مورد بهار و عيد بنويسم، زيرا كه هر چه در دالانهاي ذهنم گشتم خاطره ي خوشي از اين چند روزه پيدا نكردم. اما خوب، حال نوشتم...
چند روزي كه فرقي با روزهاي ديگر ندارد. 24 ساعت. با طلوع خورشيد آغاز ميشود و در تاريكي شب نا پديد. حال كه فكر ميكنم ميبينم كمي هم از اين روزها بدم مياد... بازهم نميدانم چرا. شايد بخاطر اينكه در اين روزها مردم بيشتر درون خودشان ميلولند. آري، ميرند تو خودشون. فقط به فكر اين هستند كه لباس تازه چي بخرند، ماشين تازه شان براي سال جديد چه رنگي و چه مدلي باشه؟ رنگ موهاشان واسه سال جديد چه رنگي باشه و يا اينكه 9 دسته از موهاشون را highlight كنند يا 15 دسته اش را!!! ديد و بازديد هاي عيدي هم چيزي نيست جز اينكه پز مدرك زپرتيه بچشون رو به رخ ديگران بكشند و يا از لوستر 4 ميليوني كه سفارش داده بودند ولي براي عيد آماده نشده، براي همسايشون تعريف كنند.
نسيم بهار هر چه باشد، نمي تواند دوستانمان را كه الان در اوين و يا هر دانشگاه (!) ديگر هستند، آزاد كند و با خود بر سر سفره هاي هفت سين ببرد. نسيم بهار هيچوقت نميتواند جاي زنداني و زندانبان را عوض كن....
نسيم بهار هر چقدر هم شفا بخش باشد، هيچگاه نمي تواند نان را از سرسفره ي فلان سرمايه دار بر سر سفره ي آن مادري بياورد كه براي تامين خرج تحصيل بچگانش تن به كثافت هر نامردي ميفروشد...
باران بهاري هر چقدر براي ما لطيف باشد، براي آن كودك كارتون خواب كنار خيابان نفرت انگيز است...
بهار هر چه باشد، هر كه باشد، اكنون ديگر براي من زيبا نيست....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 2:21 با قلم مهرداد
|
نمي دانم چرا امروز
در كلاس انديشه اسلامي 2 به يكباره به ياد دوران پشت كنكور خود افتادم. يك گريز
كوچك به آن دورانها برابر است با ياد آوري هزاران هزار خاطره ي تلخ و شيرين و از
همه مهمتر زمزمه ي ناخودآگاه آهنگ"علي كنكوري" كه آن دوران هر روز پدرم
براي ميخواند. بارها به ياد آنروزها افتادم و خاطرات آن زمان را مرور كردم، انا
نمي دانم چرا اينبار هوس كردم كه آنها را بنويسم. آري هوس كردم... همه ي ما به هوس
نياز داريم و نياز داريم هوس كنيم. به هر حال هر هوسي را راه گريزي است و هوس
نوشتن هم جز با جنايتي كه بر روي كاغذ انجام ميدهيم، ارضا نمي شود.
گمان نكنم تاريخ
ديگر بتواند سالي شوم تر و بدتر از آن سال به من تحميل كند. انگار تمام كائنات
تصميم داشتند تا تمام نفرت خود را در من ببارانند. سالي كه با هزاران اميد شروع
شد... شهريور 85 كه بعد از اعلام نتايج، هر روز صبح از خواب بيدار ميشدم و با
كتابخانه ميرفتم به اميد اينكه سال بعد در يكي از كلاسهاي پزشكي بنشينم. آرزو داشت
به مانند فرمانده چه گوارا، يك پزشك متعهدبه انسانيت شوم. مهر 85 را با اين اميد آغاز كردم اما در مهر 86 خود را در
دانشگاه آزاد رشته ي مهندسي مكانيك يافتم...انگار خورشيد تاريكي آفريد...
سالي كه در كتابخانه
گذراندم...با كتابهايم. نه فقط درسي بلكه هر نوع كتابي. با كافكا و گوته و سارتر در
آنجا آشنا شدم. با شاملو و اخوان و سايه و نيما چنان انس گرفتم كه وقتهاي استراحتم
را با آنها ميگذراندم... ماركز را در آنجا كشف كردم... با علوي و آل احمد و گلشيري
زندگي ساختم... و با عاشقان آزادي در جنگلها و خيابانها مبارزه كردم.
غروب بعد از تعطيلي
كتابخانه نوبت كافي شاپ بود(كافي شاپ مثبت سر فلكه). ديگر آبونه شده بودم و بدون
اينكه سفارش چيزي بدهم، صاحب كافي شاپ قهوه مرا در يك استكان يزرگ مي آورد با يك
زير سيگاري... يكي دو فنجان قهوه ي فرانسوي با دو سه نخ سيگار كاپيتان بلك... با
اينكه زياد از افرادي كه آنجا رفت و آمد ميكردند خوشم نمي آمد(يك سري بچه مايه دار
كه بغير از غم مد هيچي نداشتند) اما در آنجا آرامش خاصي پيدا ميكردم كه ديگر نمي
توانم ببينمش. حتي امروز بعد از يك سال به آنجا رفتم اما ديگر از آن آرامش خبري
نبود. نه دكراسيون عوض شده بود و نه افرادي كه رفت و آمد ميكردند. حتي قبل از رفتن
به آنجا يك بسته سيگار كاپيتان بلك گرفتم... اما... انگار من عوض شده ام.... نميدانم!!!
شايد...
يك سالي كه چنين
گذشت و چنين شدم. نمي دانم چرا اينها را نوشتم. شايد دنبال آرامشي هستم كه انرا گم
كرده ام. آرامشي كه حدقل براي نيم ساعتي در آن كافي شاپ داشتم. و اگر همين نيم
ساعتها نبود شايد من هم الان اينجا نبودم...
پ.ن1: اين دانشگاه
فقط تونست رفيقامو زياد كنه... با امين و مهدي و سينا كه سالها سكوت همديگررو
شكونده بوديم... و حالا با حاجي احسان و نيملي(!) و شهاب و آيدين و ميثم و ممد و..... كه
داريم گلوي ظلم رو ميدريم!!!!
پ.ن2: و كسي كه همه
چيزم هستش و نميدونه...
پ.ن3: و ديگر هيچ...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 0:37 با قلم مهرداد
|
همينگونه خوب است، آري
همينگونه... بيايي، بروي، ببيني، بشنوي، بو كني، لمس كني اما احساس نكني... به
مانند سنگ باشي. برايت فرقي نكند كه ديگران باشند يانه و يا برايت فرقي نكند كه
باشي يا نه...
همينگونه خوب است. آري
همينگونه... نفس بكشي و از هواي اطرافت استفاده كني بدون اينكه به فكر تنفس كس
ديگري باشي يا به فكر اين باشي كه آيا هوايي باقي مانده است تا ديگري نفس بكشد يا
نه و يا حتي به اين بينديشي كه آياي هوايي هست يا نه...
همينگونه خوب است. آري
همينگونه... كه باشي براي خودت. باشي براي نفيت و نفست براي خودت بي آنكه دليلي
براي پيدا كردن شخصي جهت وارد شدن به حيطه ي خصوصي خود پيدا كني.
همينگونه خوب است. هينگونه
چه عاليست... بدون آرزويي زندگي كني. در زمان خودت، اصلا درون خودت. بدون هيچ آرزو
براي آينده و چه خوب است آينده برايت معنايي نداشته باشد.
همينگونه خوب است... كه
ياران را بيدليل رها كني و راهت را از آنها جدا كني. بي آنكه به گذشته ات بينديشي.
به گذشته اي كه با آنها آرمانهايي داشتي و عهدي...
و همينگونه ها چه بسيارند و
در يك كلان چه خوب است سنگ بودن...
اما
حيف كه انسانم و از خيلي از
خوبي ها گريزان و من از تمام خوب ها. از بي احساسي گريزانم زيرا كه قلبي دارم
سرشار از احساس. از براي خود بودن گريزانم زايرا كه قطره اي از دريايم و هواي
اطرافم براي همه است. از تنهايي گريزانم زيرا كه انسانم...
از بي آرزويي گريزانم، زيرا
كه نمي توانم جوابگوي عقل و قلبم باشم... از بي آرزويي گريزانم زيرا كه آينده ام
را آرزويم ميسازد. از بي آرزويي گريزانم، زيرا كه بي آرزو انسان نيستم....
من انسانم و انسان بي دوست و
ياور بي معناست. سنگ است... من انسانم و در قانون انسانيت ترك دوست و شكستن عهد
جايگاهي ندارد. اما يك تبصره دارد: اگر امروز از برخي دوستانم جدا شده ام، بدانند
كه كه احساسي دارم و قلبي و عقلي و تفكري و حيثيتي و اينها متاسفانه و يا
خوشبختانه بالاتر از دوستي اند. زيرا كه اينها معني اصلي انسان بودنند و چيزي
نيستند كه به سادگي بدست آيند..
آري... از خيلي از خوب ها
گريزانم، زيرا كه براي خود تعريفي ديگر از خوبي دارم...
خوبِ من، جامعه ي من است.
همانجا كه در آن زندگي ميكنم و نفس ميكشم. يعني زمينم... خوبِ من، آرزوي من است.
همانچيز كه اميدي هرچند كوچك به زنگي به من ميدهم و به من اجازه نميدهد به ظرف زهر
روي رف دست بزنم. خوبِ من، احساس من است كه بدانم همنوعم چه رنجي ميكشد جهت پر
كردن شكم دختر بچه اش...
خوبِ من، فرياد من است...
فرياد در برابر كسي كه نان شب آن فقير آبرومند را از دستش ربوده... فرياد در برابر
شخصي كه ميخواهد جلوي دهانم را بگيرد...
خوب من انسانيت من است.
پ.ن: خوبِ من، آن كودكي است كه بجاي چشم براه بودن براي پاپا نوئل، چشم براه
بمبي(ارتجاعي) است كه كي به سقف آشيانه اش
بر ميخورد.....
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 10:1 با قلم مهرداد
|
مي خواهم زندگي دوباره اي را آغاز كنم. در واقع ميخواهم زندگي كنم... هيچگاه چنين مصمم تصميم به زندگي نكرده بودم. هر بار مانعي در برابرم پيدا ميشد و پايم را زنجير ميكرد؛ اما اينبار تصميم جدي است. ديگر نمي گذارم پايم را زنجير زنند.
در زندگي جديدم همه چيز تغيير خواهد كرد؛ آسمان، زمين، مردم وحتي خدا... انگار ميخواهم به كهكشان ديگري بروم... آري... در اين دنيا نمي شود زندگي كرد. براي زندگي بايد دنياي خود را تغيير دهم. دنيايي كه در آن نه خدايي است كه تو را از زندگي كردن بترساند و نه آرزويي كه پايت را به قطور ترين درختها زنجير كند.
در زندگي جديدم هيچ گناه و ثوابي معنا ندارد و تنها براي خود زندگي ميكني.. هيچ چيز مقدس نيست؛ تنها توتم هواي اطرافت است كه آخرين همسايگانم از آن بهره ميبرند تا بدنم را به زنجيره ي طبيعت بر گردانند. آه... آه كه آن دنيا چه زيباست. آسمان و زمين در اين دنيا فرقي ندارند. تا چشم كار ميكند(!) خاك است و خاك. نه آسمان بر زمين فخر فروشي ميكند نه رنگي بر رنگي...
دنياي جالبي است... خير انسان به همه ميرسد. براي بعضي موجودات منبع تغذيه ميشود و براي بعضي ديگر آشيانه اي گرم براي زندگي...
و در آخر هر ذره از جسم انسان تبديل به موجودي ديگر ميشود؛ چشمم شايد سيب شد، شايد هم انجير! كه ميداند؟!
هيچگاه چنين جدي تصميم به زندگي كردن نگرفته بودم...
زندگي بدون زنجير، بدون خدا، بدون دوست
بدون آسمان، بدون دريا، بدون پارو
بدون برگ، بدون گل، بودن هوا
بدون آينده، بدون رويا، بدون آرزو،
بدون بودن.... بدون بودن...
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 22:11 با قلم مهرداد
|
چه موجودات عجيبي هستيم ما انسانها... در كنار هم زندگي ميكنيم و در كنار هم نفس ميكشيم، اما يكبار دستمان را به سوي هم بهر دوستي نمي يازيم و يا اگر كسي اين جسارت را بكند، به جرم انسان بودن(!) دستش را رد ميكنند. درد بزرگي است... دوري دست انسانها درد بزرگي است كه فاجعه هاي ديگر اين دنيا را در پي مي آورد. اصول اين كائنات بر زنجيره ي دستها استوار است. آسمان و زمين با اينكه فاصله ي زيادي از هم دارند، اما باز هم در افق دست در دست هم مي دهند تا اين زنجيره را بر هم نزنند.. اما ما انسانها با اينكه چند قدم از هم فاصله داريم، اما از گرفتن دست همديگر ابا داريم. ميترسيم وترسمان هم بجاست... اگر چه زمين و آسمان مايلها از هم فاصله دارند، اما در دل همديگر خبر دارند و به صافي دل خود اعتقاد.... انسانها اما قلبهاي متفاوتي دارند و شايد بي شباهت با دستهاشان. اما در اينجا اين سوال پيش مي آيد: آنهايي كه قلب و دستشان يكيست، اين يك رنگي را چگونه اثبات كنند؟؟!!
پ.ن.1: ادامه دارد...
پ.ن.2: همه چيز ادامه دارد...
پ.ن.3: من درين گوشه كه از دنيا بيرون است، آسماني به سرم نيست، از بهاران خبرم نيست، آن چه مي بينم ديوار است. آه، اين سخت سياه آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس نفسم را بر مي گرداند
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 22:16 با قلم مهرداد
|
مرگ، اين زيبا روي زشت را گريزي نيست ميدانم... ميدانم كه مي آيد روزي، او تنها مسافري است كه به آمدنش مطمئنم. اما ميترسم... مي ترسم از لحظه ي ديدار... ترسم از روبرو شدن با او نيست، بلكه بسيار مشتاقم كه ببينمش قبل از مرگم! همچنان كه ديگران دوست دارند قهرمانانشان را ببينند... او نيز قهرمان من است. بزرگترين قهرمان كه تنها اوست كه تمام قهرمانان را به زير مي آورد...
از ترسم گفتم... ار لحظه ي ديدار... مي ترسم كه او بيايد و من آمادگي همسفر شدن با او را نداشته باشم. شايد فقط در اين لحظه باشد كه التماس زنده بودن بكنم... التماس كنم كه بمانم تا براي آينده آماده شوم. ميدان امانت بزرگي بر گردنم نهاده شده است. ميدانم وظيفه ي خطيري دارم. پس بايد زود دست بكار شد... از قهرمانم خبر ندارم كجاست... شايد در اين نزديكي باشد يا در نقطه كه آسمان و زمين دست ياري ميدهند...
شايد اگر مطمئن شدم كه وظيفه ي خود را انجام دادم، خودم برايش يك بليط سريع السير بگيرم تا بيايد. چه افتخاري نصيبم ميشود اگر خودم او را صدا كنم....
چه لذت بخش است فكر كردن به لحظه ي ديدار و چه لذت بخش تر انديشيدن به همسفر شدن با "او". البته هركس با انديشه هاي خود آن سفررا ميپردازد اما همه ميدانند كه اگر در اينجا آزاده باشي در آنجا آزادانه پرواز خواهي كرد... پس بايد بكوشم آزاد شوم... نه تنها خودم بلكه ديگران را نيز آزاد كنم تا با آنها از پرواز لذت بيشتري ببرم... پس در اينجا فعلا راه طولاني دارم.. شايد وسط راه خودم صدايش كردم.....
پ.ن1 – بيا و تنهاييم را ازم بگير...
پ.ن۲- به دیگر کلبه ام هم سر بزنین... آنجا هم بوی مرگ میدهد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 23:34 با قلم مهرداد
|
يك مرد بي زر ميتوانم بود يك مرد بي زن ميتوانم زيست يك مرد بي آئين ميتوانم مرد يك مرد بي ميهن توانم ماند اما در آن سامان كه استخدام يك وجدان تنها دوخط ميخواهد و يك مهر آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه سنگين تر است از جعل يك تاريخ آنجا كه قتل كودكي مسلول آسانتر است از صيد يك ماهي آنجا كه خون يك دل آزاد ارزانتر از سرخاب يك رسواست من هيچ نتوانم در آنجا ماند يك مرد بي فرياد